مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
173
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون دخترك ، شعر نور الدين بشنيد و حسن فصاحت او بديد ، دلش بطپيد و عقلش برفت . پس عود بگرفت و اين ابيات برخواند : بىتو حرام است بخلوت نشست * حيف بود در بچنين روى بست دامن دولت چو بدست اوفتاد * گر بهلى بازنيابد بدست ما به تو يكباره مقيد شديم * مرغ بدام آمد و ماهى نشست و اين بيت نيز برخواند : ما در خلوت به روى غير ببستيم * از همه بازآمديم و با تو نشستيم على نور الدين ، دخترك را سپاس گفت و بر وى ثنا خواند . دخترك در حال بر پاى خاسته ، آنچه زرينه دربر داشت ، همه را بركند و در كنار على نور الدين بنشست و زرينهاى خود بعلى نور الدين بخشيد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و شصت و نهم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، دخترك آنچه زرينه داشت ، بعلى نور الدين بخشيد و گفت : اى روشنى چشم من ، بدان كه هديت به مقدار هديتكننده است . على نور الدين هديت او قبول كرد . پس از آن بر وى رد نمود . چون مجلس تمام گشت ، على نور الدين بر پاى خاست . دخترك گفت : اى خواجه ، بكجا ميروى و دلهاى سوختگان بكجا ميبرى ؟ على گفت : بسوى خانهء پدر همىروم . بازرگانزادگان ، او را سوگند دادند كه نزد ايشان بخسبد . على نور الدين سخن ايشان نپذيرفت . باستر سوار گشته ، همىرفت تا به خانه رسيد ، مادرش از بهر او بر پاى خاست و گفت : اى فرزند ، تا اين وقت سبب غيب چه بود ؟ به خدا سوگند كه من و پدرت از غيبت تو بتشويش اندر بوديم و